تبلیغات
کمک راهنما آقای پژمان اصلحی - دل نوشته

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

دوشنبه 28 خرداد 1397
ن : هادی اکبری نظرات

دل نوشته




دل نوشته از جناب آقای پژمان اصلحی در سال روز تولد 3سالگی خود

جاده را همیشه دوست داشته‌ام، به‌ویژه وقتی مقصدم امن‌ترین جای دنیاست؛ امروز بیش از 5 سال است که حداقل هفته‌ای دو بار مسیر این جاده را طی می‌کنم، سال اول نفس‌زنان و عرق‌ریزان، سال دوم سالم و شادمان و دو سال اخیر باور کنید پرواز می‌کنم.

مبدأم عشق است و مقصد عشق.

دلم می‌خواهد این احوال را برای پاره‌های تنم در لژیون تشریح کنم، ای‌کاش می‌توانستم عصاره‌ی جانم را قطره‌قطره به کامشان بچکانم تا بدانند از چه روی این‌گونه بی‌تابم برای رهایی‌شان. چگونه وصف کنم این احوال را؟ چگونه شرح دهم این حال خوش را، وقتی خودم هنوز باور نمی‌کنم از درون آن موجود غمگین و عصبانی؛ سرخورده و ترسیده، مأیوس و منزوی؛ آدمی سر برآورد که منم، منی که به عشق تو هفته‌ای دو بار پرواز می‌کنم، آری پرواز می‌کنم!



تو را می‌گویم؛ آری تویی که یک‌شنبه و سه‌شنبه‌هایم را زیبا کرده‌ای؛ تو که به من جسارت داده‌ای تا مقلد اوباشم؛ او که دستانم را گرفت، او که از خاک بلندم کرد، راه رفتن را به من آموخت و پریدن رانشانم داد؛

مهدی است و هدایت می‌کند و زارع است و عشق می‌کارد؛ کاش می‌توانستم برایت شرح دهم که چقدر حالم خوب است و این حال خوب را به یاری او از میان چنگال خون‌آلود کدام اهریمن باز پس گرفتم؛ باورش سخت است اما آن پژمان پژمرده در جدال با اهریمن پیروز شد.

پس تو هم به‌درستی کاری که می‌کنی، راهی که می‌روی شک نکن؛ دستانت را به من بده، برخیز و با من بیا. می‌دانم؛ خوب می‌دانم که چقدر سخت است؛

معنی ثانیه‌های کش‌دار را می‌دانم و نبض صدادار شقیقه را می‌فهمم، بی‌قراری را می‌شناسم و درد استخوان را چشیده‌ام. امانگاهم کن! نمردم زنده شدم. سه روز و سی روز کجا، تمام‌روزهای خدا کجا! پوست انداختیم همگی، اما رویین‌تن شدیم.

بیش از پنج سال از آن روزی که خسته و مأیوس از آن در قهوه‌ای‌رنگ عبور کرده پای در وادی سفر گذاشتم، می‌گذرد.

از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان؛ آن روزها تمام هدفم وقت‌کشی بود! وقتی شنیدم پروسه‌ی درمان یازده ماه طول می‌کشد برای لحظاتی جان گرفتم.

هم‌سفرم که آن روزها حالش خراب‌تر از من بود، ساده و غمگین همه‌چیز را باور کرده بود؛ بعد از مدت‌ها می‌دیدم که به شوق و شعف حرف می‌زند؛ امیدی که در صدایش موج می‌زد، حالم را بدتر می‌کرد.

از خودم بیزار بودم، وقتی نشئه بود مصمم می‌شود و وقت خمار فراموش‌کار!

امروز جشن سومین سال رهایی من است.


نمی‌گویم انگار دیروز بود، برعکس، انگار هزار سال گذشته از آن روزها؛ روزهای دویدن‌های بی‌ثمر و خستگی‌های بی‌حد و شب‌های کلافگی و التهاب، گفتنش آسان نیست، نوای ده‌ساله‌ام را 3 سال است که می‌بینم، خانمی شده که از کودکی‌اش جز تصاویری درهم و مبهم چیز زیادی به خاطر ندارم؛ مرداب نبود، گردابی بود خانه‌ای که برایشان ساخته بودم؛

نه‌تنها من، بلکه همه را در خود فرومی‌برد، هر کس که به من نزدیک بود!

روزهای خاکستری بی خورشید نمی‌گذاشت ببینم که در چند قدمی من کودکی رشد می‌کند و زنی می‌گرید.

سردی آیس، روح خانه‌ام را منجمد کرده بود.

در آن یخبندان، صدای خنده‌ی دخترکم همان‌قدر آزاردهنده بود که صدای گریه‌اش. سکوت می‌خواستم و تنهایی.

عاشقانه دوستشان داشتم اما تحمل خودم را هم نداشتم؛ از همه گریزان بودم، دلم می‌خواست همه دور شوند و مرا به حال خود رها کنند. همه‌ی ترسم از خماری بود و همه‌ی امیدم از آن بسته‌های سفید.

معیارهایم با معیارهای دنیای کنون سنخیت نداشت؛ در آن روزهای کبود، خیلی چیزها بربادرفته بود؛ خنده خاطره بود و گریه همراه، خشم دم دست و مهربانی بعید!

چیزهایی که ناراحتم می‌کرد عجیب بود! دعوت به مهمانی مصیبتی بود که آغازش خشم من بود و پایانش اشک هم‌سفرم!

مسافرت کابوسی بود، ملغمه‌ای از این دو!

انگار خاصیت اعتیاد این است که همه‌چیز را دگرگون کند به‌گونه‌ای که با هر جمعی ناسازگاری، جز جمع مصرف‌کنندگان.

تنها معیار برای هم‌نشینی، همان است و بس!

و در این رهگذر، با چه کسانی که دم خور نشدم! با آدم‌هایی که تنها وجه مشترکمان اعتیاد بوده است و بس!

می‌دانستم که باید کاری کنم اما توان اندیشیدن نداشتم، بزرگ‌ترین آرزویم این بود که یک صبح وقتی بیدار می‌شوم معتاد نباشم.

منتظر معجزه‌ای بودم، معجزه‌ای از آسمان.

امروز می‌دانم که معجزه، عبور از همان در قهوه‌ای‌رنگ بود، نشستن بر صندلی، میان آنان که هم درد بودند و شنیدن حرف‌های او که دردآشنا بود؛ همه از رنج‌هایشان می‌گفتند و او از حال خوش رهایی و مسیری که باید پیمود.

ابتدا تصورم این بود که شرایط من با آنان که رهاشده بودند متفاوت است؛ با خود می‌گفتم نفسشان از جای گرم می‌آید، من بااین‌همه مشکل کوچک و بزرگ چگونه می‌توانم سفر کنم؟

زمان گذشت، گریز می‌زدم اما گریزی نیست، به چشم خود می‌دیدم که شدنی است، اما بهانه و وسوسه، گریز و شرمساری...

همه باهم مرا یک گام به جلو، دو گام به عقب برمی‌گرداند.

در یک‌لحظه مصمم شدم، با خود گفتم انتخاب کن؛ یابمان و سه روز کمی خماری بکش و باقی عمر کیفور یا برو و ساعتی نشئه باش و تمام عمر حقیر... یا سوی نور رهسپار و یا با عمق تاریکی درآمیز.

مسیر خیلی راحت‌تر از آن بود که تصور می‌کردم، منتظر آن خماری‌ای بودم که قبلاً تجربه کرده بودم، با تعجب دیدم که از آن خبری نیست.

از لحظه‌ای که واقعاً مسافر شدم دلم می‌خواست تلخی شوکران را مزه مزه کنم و تا ته بچشم، دوست داشتم عشق‌بازی کنم با آن درد تا لذت زایش را با تمام وجود احساس کنم.کلیدهایی در اختیارم گذاشته‌شده بود که مفتاح هر دری بود. وقتی وسوسه گریز امانم را می‌برید به سراغ سیدی‌هایم می‌رفتم؛ مهم نبود که کدام را انتخاب کنم، کافی بود که صدایش را بشنوم، پیرمراد است و صدایش جادو می‌کند! انگار تنها مخاطبش منم!

اندر رنج‌هایم را می‌شناسد که گویی در تمام‌مسیر همراهم بوده.

هر جمله‌اش رهگشاست؛ مهندس است، مهندس و پنداری هندسه آدمی را با تمام قواعدش می‌داند، کلمه به کلمه می‌گوید و گام‌به‌گام راه می‌بردت.

تیغ جراحی را به دست خودت داده و می‌گوید: ببر! ببر این غده چرکین را.

مرهم را به دستت داده و کافی است از آن بهره ببری؛ همه ابزار آرامش را بی‌مزد و منت برایت فراهم کرده و حال این تویی که تصمیم می‌گیری و انتخاب می‌کنی که از این سفره‌ی گسترده چه چیز و چه مقدار برداری؟

من آن هنگام نیروی سفر کردن را یافتم که به‌قدر توان از خوان منورش برداشتم.

اندکی دیر اما دریافتم که برای سبک‌بال سفر کردن، باید دست در دست راهنما و پا به‌پای مسیری که تعیین‌شده حرکت کنم؛ وادی به وادی آموزش بگیریم و از آن مهم‌تر، آموزه‌ها را به‌کارگیرم.

همه افسوسم به خاطر روزهایی است که به‌قدر کفایت از این سفره برداشت نکردم.

به ترس خودساخته‌ام غلبه نکردم تا اهریمنی که استحاله‌ام کرده بود را مغلوب کنم.

اینجا همه‌چیز مهیاست برای بهتر شدن و بهبود بخشیدن زندگی؛ کافی است که خودت را باور کنی دستت را دراز کنی و بسم‌الله را بگویی تا معجزه درونت را با چشمان خود نظاره کنی.

اینک من یک مسافرم...

با دو بال موسیقایی نوا و ترانه...

و آواز مرغ مینا که جان می‌دهد به من و بال‌هایم...

شانه‌هایم برای دستان پدر و مادر جا دارد که با اتکا به آن، آسوده‌تر راه بروند.

برادرم اینک برادری دارد و آن چهار عزیز، خواهرانم و همسرانشان.

چشم‌ها و دستانشان هم مهر را دارد اما بی‌اضطراب؛ راهنمایم همان عشق را به من می‌دهد بااقتدار.

و بالاتر از تصور، امروز سیگار نمی‌کشم!

به همت دوست و راهنمای خوبم، آقای علی رحیمی که با سعه‌صدر راهنمایم کرد.

تشکر ویژه دارم از مهربانو، نجمه ذوق که به‌حق ستاره‌ای بودند برای روشن کردن آن ایام...

و قدردان محبت همه آن‌ها هستم و حق‌شناس الطاف عزیزانی چون ایجنت محترم شعبه، تمامی راهنمایان گرامی، سرورانم در گروه مرزبانی، نشریات، رفیقان جانم در بخش اوتی و تک‌تک نازنینان کنگره 60، سفر اولی‌های مؤمن به راه و سفر دومی‌های خدمت‌گزار.

جانم هدیه‌ای ناقابل برای نثار کردنش به آن بزرگ‌مرد و آقای کنگره، خانم آنی، آقای امین، خانم شانی، خانم کماندار، آقای حکیمی و همه اعضای این جمعیت پرشکوه.

شکرگزار آجر به آجر این بنا هستم و امیدوار به شدن آنچه خواستنی است. والسلام.



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر