کمک راهنما آقای پژمان اصلحی
صد بار اگر توبه شکستی بازای


دل نوشته ای از کمک راهنمای عزیزمان مسافر پژمان درباب 

قدر دانی از زحمات و تلاش های شبانه روزی 

  ایجنت.اسیستانت و مرزبانها



اینجا سرزمین اعجاز است تمامی قوانین فیزیک نقض می‌گردد، در اینجا خارج از جغرافیای حیرت‌انگیز این سرزمین انرژی‌ات تبدیل به کار می‌شود اما اینجا هر کاری که انجام دهی دها برابر نیرو می‌گیری.

چشمانش خسته است امانگاهش سرشار از نیروی آمیخته به مهر. اغلب اوقات چندین نفر دوروبرش ایستاده‌اند هر یک راجع به موضوعی صحبت می‌کنند و او با لبخندی که هیچ از اقتدارش نمی‌کاهد، صبورانه پاسخ‌گوست، مرزبان را می‌گویم گویی هنوز شعف شیرینی لحظه نخست اعتماد را فرفره می‌کند که بااین‌همه مشغله همچنان شیرین است.

شال زردرنگ که بر دوشش نشست سنگین مسئولیت را احساس کرد اما پیش‌تر گفتم اینجا با همه جای دنیا فرق دارد. سنگینی بار مسئولیت سبک‌بارت می‌کند اگر بدانی و در کش کنی زودتر از همه می‌آید و آخرین فردیست که می‌رود و در میان این آمدورفت تمام بودنش را می‌گذارد.

شوخی نیست تا چندی پیش یا خمار بود یا نشئه، امروز مرزبان مسافران است تا چندی پیش مرعوب خماری عزیزش بود یا غموم نشئگی او، امروز مرزبان هم‌سفران است، ناتوانی آن روز متأثر از اعجاز این اقلیم تبدیل شد به توانی که او را قادر به قبول چنین مسئولیتی ساخته ازاین‌روست که با تمام وجود معجزه می‌کند. آری معجزه است که آن آدم سرگشته دیروز، امروز مسئولیت چند صد نفر را بر عهده دارد و به‌خوبی از پس آن برآمده، در ازدحام پر همهمه سالن، برخی گوشه نشسته و آرام اشک می‌ریزند عده زیادی در حال صحبت کردن‌اند و بعضی می‌خندند همه آمده‌اند تا یاسشان را به امید مبدل کنند. آمده‌اند تا درمان شوند آمده‌اند تا بدبختی را به نیکبختی بدل سازند.

اینجا همه جور آدمی پیدامی شود از طبقات مختلف جامعه بافرهنگ‌ها و شخصیت‌های متضاد اما چیزی که بین همه مشترک است آن است که آمده‌اند تا حال بدشان خوب شود، شبیه مطب هیچ طبیبی نیست، آنجا هر شخص یک درد مشخص دارد در جسم خود و نهایت ایده آلش، تسکین آن درد است اینجا اما صحبت فراتر از این‌هاست، جسم و روان و نگاه تک‌تک افراد، موضوع درمان است، پیچیدگی کار به بغرنجی پیچیدگی زندگی است در همه ابعادش آسان نیست مراقبت و هدایت جمعی چنین گسترده، اما او از عهده‌اش برمی‌آید زیرا از عشق نیرو می‌گیرد و عشق آن شکوهمندترین عنصر بودن آدمی چشمه ایست که هر چه بیشتر بنوشی جوشش اش افزون می‌گردد، بی‌شک شال زرد مقدس او را به چشمه متصل ساخته که این‌گونه عاشقانه و زیبا به‌به کارش مشغول است، خستگی برایش مفهومی ندارد وقتی از انجام هر کار لذت می‌برد.

ترس معنایی ندارد آن هنگام که مسئولیت همچون عبادتی خالصانه او را از جهان هزار رنگ بیرون جدا می‌کند، نه او آموخته که چگونه یکرنگ در شلوغی دنیای رنگارنگ مقتدرانه در مسیر درست گام بردارد و اجتماع پیرامونش را راهبر باشد، هرماه فرسنگ‌ها طی طریق می‌کند رابط شعبه است با آکادمی، در سرما و گرما می‌رود و می‌آ‌ید تا من وتو در آرامش روی صندلی‌مان آسوده بنشینیم و دغدغه‌ای جز فراگیری علم و رسیدگی به مشکلات خودمان نداشته باشیم.

برادرش کارمند اداره ایست گه گاه به مأموریتی اعزام می‌شود بابت ما موری‌اش سوای دستمزد پاداش چشمگیری دریافت می‌کند، از آغاز مأموریت هر هزینه‌ای را در دفترچه‌ای ثبت کرده تا آخرین ریال را از اداره می‌گیرد، اما نهایتاً از خستگی راه شکایت دارد.

اما خودش مسافری است که تازه از سالهای سیاهی و تباهی اعتیاد بیرون آمده هنوز دارد خسارت رخوت و بی‌خیالی آن سالها را می‌پردازد.

روزهای سفر از شهر خود تا تهران را از میان حجم زیاد مسئولیت شغلی و مسئولیت زندگی شخصی و تلاش برای امرارمعاش چنان ماهرانه بیرون می‌کشد که ازاینجا تا آکادمی جز به امورات کنگره و کاری که باید انجام دهد به هیچ‌چیز دیگر فکر نکند.

آری او ایجنت شعبه است رابط میان شاخه‌های کنگره و ریشه. روزهایی که پیامی از منبع عشق با خود دارد گویی پرواز می‌کند، فرق او با برادرش همین است برادر بابت هر مأموریت دستمزدی دریافت می‌کند از جنس دون دنیا، اما مزد او دیدار معشوق است، برادر از جیب خود سکه‌ای هزینه نمی‌کند اما او تمامی جانش را برای انجام مأموریت خالصانه توشه راه می‌کند، در این میان خرج سفر کمترین چیزی ست که اصلاً به آن فکر نمی‌کند حتی اگر به‌سختی فراهمش کرده باشد، برادر با هواپیما به مقصد می‌رسد اما او ساعت‌ها در اتوبوس حقیقتاً پرواز را تجربه می‌کند.

دستمایه برادر حق مأموریت است و جان‌مایه او عشقی ست که به تک‌تک اعضای شعبه‌اش تفویض می‌کند.

ازاین‌روست که برادرش خستگی راه را با خود به خانه می‌برد و او برکت عاشقی را.

زن است همو که برخی ضعیفه می‌نامندش همو که امنیتش در اجتماع مرد سالارانه دنیا در گروی توجه مردی است. زنی است که استخوان‌های ظریفش زیر بار اعتیاد دیگری خرد گشته‌ام امروز اقتدار قدم‌هایش خرد می‌کند تصور هر ضعفی را، نیلوفرانه پیوند می‌دهد خواهرانش در شعبه را به مادر معنوی آن‌ها در آکادمی.

او که تا دیروز سفر درون شهر برایش آزاردهنده بود امروز چنان ماهرانه پا به راه سفر می‌شود و هم مدیریت می‌کند این جمع چند صد نفرِ را که گویی از ابتدای عمرش د راین مسیر تحصیل و تجربه کسب کرده ف بی‌پرواتر از پروانه‌ای که میان گل‌ها پرواز می‌کند در شعبه راه می‌رود و حلال هر مشکلی است، هرماه ازاینجا به تهران می‌رود و می‌آید بی‌اینکه شکوه‌ای کند از سختی راه.

اسیستنت شعبه شیر زنی ست رابط هم‌سفران و خانم آنی عزیزمان، چند نفر از ما یادمان هست برای آرامش و آسایش که در این جغرافیای مقدس حاکم است، زنی هرماه زندگی‌اش را رها کرده حدود یک شبانه‌روز پای از کفش بیرون نیاورده شب درراه است و روزبه مقصد رسیده کارهای زیادی انجام می‌دهد و باز رو به‌سوی شعبه فرسنگ‌ها راه می‌پیماید؟

چند نفر از ما می‌دانیم سختی این کار چیست؟ چند نفر از ما می‌توانیم این‌گونه عاشقانه برای آسایش دیگران سختی هر کاری را با نثار جانمان آسان کنیم؟

و حالا اینجا جمع شده‌ایم که بگوییم مرزبانان عزیز و ایجنت محترم و اسیستانت گرامی ما حق‌شناس حقی که به گردنمان دارید هستیم و با شما عهدی می‌بندیم که قدر موقعیتی که شما با نثار جانتان و تحمل آن‌ همه سختی برایمان فراهم کرده‌اید را می‌دانیم و آگاهیم که خواسته شما از ما فقط یک‌ چیز است و آن تلاش برای فراگیری علمی که بهبود می‌بخشد حال و احوال زندگی‌ مان را.

افتخار می‌کنیم که در مقابل شما حق‌شناسانه و خاضعانه سر تعظیم فرود آوریم. روزگارتان سرشار باد از برکتی که سخاوتمندانه به روزگار هر یک از ما ارزانی داشته‌اید.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
خلاصه گزارش عملکرد کارگاه های عمومی مسافران و همسفران کنگره 60 
نمایندگی سلمان فارسی اصفهان در روز5 شنبه مورخ  15/ شهریور/1397 

جلسه هشتم از دوره سی و ششم کارگاه های آموزشی عمومی مسافران و همسفران کنگره 60؛نمایندگی سلمان فارسی به استادی کمک راهنمای محترم مسافر پژمان؛ نگهبانی کمک راهنمامسافرامیر و دبیری  کمک راهنمامسافر صادق با دستور جلسه : "هفته ایجنت،مرزبانی و اسیستانت" رأس ساعت 17 آغاز به کار نمود.



کنگره ۶۰ یک تشکیلات مردم نهاد است که کاملا رایگان خدمات می دهد و هزینه های جاریه را با سبدی که بین اعضاء می چرخاند و هرکس بسته به توان مالی خودش مبلغی را در سبد می اندازند پرداخت می کند.


لاصه سخنان استاد :

خداوند را شکر به جهت اینکه یک بار دیگر توفیق  داد در این جایگاه خدمت کنم .

حدود بیست سال پیش آقای مهندس به کمک تعداد کمی از دوستان شروع به کار کردند، کسانی که با آقای مهندس بودند به جهت اینکه سقوط آزاد بودند از حال خوبی بر خوردار نبودند و آقای مهندس به تنهای سکان را به دست گرفتند و با نوشتن یک قانون و چارت بسیار قوی کنگره را به این جایگاه رساندند .

سال های اول، مرزبانی وجود نداشت و نگهبان با دیده بانان ها هماهنگ می شد و جلسات را می گذراندند تا اینکه در سال ۱۳۸۱جایگاه مرزبانی به چارت سازمانی کنگره۶۰ اضافه می شود و از همان موقع کار خودش را شروع می کند .




در آن زمان مرزبان ها با یک دیده بان در ارتباط بودند که دیده بان رابط شهرستان بود کار مرزبان ها را زیر نظر داشت تا اینکه در چند سال اخیر آقای مهندس جایگاه ایجنتی را طراحی کردند و برای برسی به دیده بان ها ارئه دادند.

ایجنت به عنوان رابط نمایندگی خودش با دیده بانها و راهنمای مرزبان ها شروع به کار است و معمولا در امور اجرای کنگره دخل و تصرفی ندارد .

مرزبان ها پاسدار حرمت های کنگره هستند که هر کدام در یک قسمت تلاش میکنند خدمات در نمایندگی خودشان به نحو احسنت ارائه شود در اداره نمایندگی معمولا مستقل عمل میکنند و همگی پیرو شعبه مرکزی هستند .در ادامه که ایجنت ها شروع به کار کردند برای اینکه همسفر ها بتوانند محکمتر عمل کنند جایگاه اسیستانت را طراحی شد که همان جایگاه ایجنت را دارد ولی برای همسفر های خانم .همگی دست به دست هم تلاش میکنند که یک نفر به درمان و رهایی برسد .

کنگره ۶۰ یک تشکیلات مردم نهاد است که کاملا رایگان خدمات می دهد و هزینه های جاریه را با سبدی که بین اعضاء می چرخاند و هرکس بسته به توان مالی خودش مبلغی را در سبد می اندازند پرداخت می کند.اگر در کنگره صرفا ما  مبلغی را می پردازیم به دلیل سپاس گذاری و قدر دانی است ما قبلا  بلد نبودیم حتی از همسر و خانواده قدر دانی و تشکر کنیم و یکی از آموزش های کنگره همین قدر دانی کردن است و این نکته بسیارمهمی است چون قبلا هزینه کردیم که مصرف کننده شدیم و الانم هم برای درمان باید هزینه و قدر دانی کنیم از کسانی که شب و روز به ما خدمت میکنند .


دل نوشته پژمان


اینجا سرزمین اعجاز است تمامی قوانین فیزیک نقض می‌گردد، در اینجا خارج از جغرافیای حیرت‌انگیز این سرزمین انرژی‌ات تبدیل به کار می‌شود اما اینجا هر کاری که انجام دهی دها برابر نیرو می‌گیری.

چشمانش خسته است امانگاهش سرشار از نیروی آمیخته به مهر. اغلب اوقات چندین نفر دوروبرش ایستاده‌اند هر یک راجع به موضوعی صحبت می‌کنند و او با لبخندی که هیچ از اقتدارش نمی‌کاهد، صبورانه پاسخ‌گوست، مرزبان را می‌گویم گویی هنوز شعف شیرینی لحظه نخست اعتماد را فرفره می‌کند که بااین‌همه مشغله همچنان شیرین است.

شال زردرنگ که بر دوشش نشست سنگین مسئولیت را احساس کرد اما پیش‌تر گفتم اینجا با همه جای دنیا فرق دارد. سنگینی بار مسئولیت سبک‌بارت می‌کند اگر بدانی و در کش کنی زودتر از همه می‌آید و آخرین فردیست که می‌رود و در میان این آمدورفت تمام بودنش را می‌گذارد.

شوخی نیست تا چندی پیش یا خمار بود یا نشئه، امروز مرزبان مسافران است تا چندی پیش مرعوب خماری عزیزش بود یا غموم نشئگی او، امروز مرزبان هم‌سفران است، ناتوانی آن روز متأثر از اعجاز این اقلیم تبدیل شد به توانی که او را قادر به قبول چنین مسئولیتی ساخته ازاین‌روست که با تمام وجود معجزه می‌کند. آری معجزه است که آن آدم سرگشته دیروز، امروز مسئولیت چند صد نفر را بر عهده دارد و به‌خوبی از پس آن برآمده، در ازدحام پر همهمه سالن، برخی گوشه نشسته و آرام اشک می‌ریزند عده زیادی در حال صحبت کردن‌اند و بعضی می‌خندند همه آمده‌اند تا یاسشان را به امید مبدل کنند. آمده‌اند تا درمان شوند آمده‌اند تا بدبختی را به نیکبختی بدل سازند.

اینجا همه جور آدمی پیدامی شود از طبقات مختلف جامعه بافرهنگ‌ها و شخصیت‌های متضاد اما چیزی که بین همه مشترک است آن است که آمده‌اند تا حال بدشان خوب شود، شبیه مطب هیچ طبیبی نیست، آنجا هر شخص یک درد مشخص دارد در جسم خود و نهایت ایده آلش، تسکین آن درد است اینجا اما صحبت فراتر از این‌هاست، جسم و روان و نگاه تک‌تک افراد، موضوع درمان است، پیچیدگی کار به بغرنجی پیچیدگی زندگی است در همه ابعادش آسان نیست مراقبت و هدایت جمعی چنین گسترده، اما او از عهده‌اش برمی‌آید زیرا از عشق نیرو می‌گیرد و عشق آن شکوهمندترین عنصر بودن آدمی چشمه ایست که هر چه بیشتر بنوشی جوشش اش افزون می‌گردد، بی‌شک شال زرد مقدس او را به چشمه متصل ساخته که این‌گونه عاشقانه و زیبا به‌به کارش مشغول است، خستگی برایش مفهومی ندارد وقتی از انجام هر کار لذت می‌برد.

ترس معنایی ندارد آن هنگام که مسئولیت همچون عبادتی خالصانه او را از جهان هزار رنگ بیرون جدا می‌کند، نه او آموخته که چگونه یکرنگ در شلوغی دنیای رنگارنگ مقتدرانه در مسیر درست گام بردارد و اجتماع پیرامونش را راهبر باشد، هرماه فرسنگ‌ها طی طریق می‌کند رابط شعبه است با آکادمی، در سرما و گرما می‌رود و می‌آ‌ید تا من وتو در آرامش روی صندلی‌مان آسوده بنشینیم و دغدغه‌ای جز فراگیری علم و رسیدگی به مشکلات خودمان نداشته باشیم.

برادرش کارمند اداره ایست گه گاه به مأموریتی اعزام می‌شود بابت ما موری‌اش سوای دستمزد پاداش چشمگیری دریافت می‌کند، از آغاز مأموریت هر هزینه‌ای را در دفترچه‌ای ثبت کرده تا آخرین ریال را از اداره می‌گیرد، اما نهایتاً از خستگی راه شکایت دارد.

اما خودش مسافری است که تازه از سالهای سیاهی و تباهی اعتیاد بیرون آمده هنوز دارد خسارت رخوت و بی‌خیالی آن سالها را می‌پردازد.

روزهای سفر از شهر خود تا تهران را از میان حجم زیاد مسئولیت شغلی و مسئولیت زندگی شخصی و تلاش برای امرارمعاش چنان ماهرانه بیرون می‌کشد که ازاینجا تا آکادمی جز به امورات کنگره و کاری که باید انجام دهد به هیچ‌چیز دیگر فکر نکند.

آری او ایجنت شعبه است رابط میان شاخه‌های کنگره و ریشه. روزهایی که پیامی از منبع عشق با خود دارد گویی پرواز می‌کند، فرق او با برادرش همین است برادر بابت هر مأموریت دستمزدی دریافت می‌کند از جنس دون دنیا، اما مزد او دیدار معشوق است، برادر از جیب خود سکه‌ای هزینه نمی‌کند اما او تمامی جانش را برای انجام مأموریت خالصانه توشه راه می‌کند، در این میان خرج سفر کمترین چیزی ست که اصلاً به آن فکر نمی‌کند حتی اگر به‌سختی فراهمش کرده باشد، برادر با هواپیما به مقصد می‌رسد اما او ساعت‌ها در اتوبوس حقیقتاً پرواز را تجربه می‌کند.

دستمایه برادر حق مأموریت است و جان‌مایه او عشقی ست که به تک‌تک اعضای شعبه‌اش تفویض می‌کند.

ازاین‌روست که برادرش خستگی راه را با خود به خانه می‌برد و او برکت عاشقی را.

زن است همو که برخی ضعیفه می‌نامندش همو که امنیتش در اجتماع مرد سالارانه دنیا در گروی توجه مردی است. زنی است که استخوان‌های ظریفش زیر بار اعتیاد دیگری خرد گشته‌ام امروز اقتدار قدم‌هایش خرد می‌کند تصور هر ضعفی را، نیلوفرانه پیوند می‌دهد خواهرانش در شعبه را به مادر معنوی آن‌ها در آکادمی.

او که تا دیروز سفر درون شهر برایش آزاردهنده بود امروز چنان ماهرانه پا به راه سفر می‌شود و هم مدیریت می‌کند این جمع چند صد نفرِ را که گویی از ابتدای عمرش د راین مسیر تحصیل و تجربه کسب کرده ف بی‌پرواتر از پروانه‌ای که میان گل‌ها پرواز می‌کند در شعبه راه می‌رود و حلال هر مشکلی است، هرماه ازاینجا به تهران می‌رود و می‌آید بی‌اینکه شکوه‌ای کند از سختی راه.

اسیستنت شعبه شیر زنی ست رابط هم‌سفران و خانم آنی عزیزمان، چند نفر از ما یادمان هست برای آرامش و آسایش که در این جغرافیای مقدس حاکم است، زنی هرماه زندگی‌اش را رها کرده حدود یک شبانه‌روز پای از کفش بیرون نیاورده شب درراه است و روزبه مقصد رسیده کارهای زیادی انجام می‌دهد و باز رو به‌سوی شعبه فرسنگ‌ها راه می‌پیماید؟

چند نفر از ما می‌دانیم سختی این کار چیست؟ چند نفر از ما می‌توانیم این‌گونه عاشقانه برای آسایش دیگران سختی هر کاری را با نثار جانمان آسان کنیم؟

و حالا اینجا جمع شده‌ایم که بگوییم مرزبانان عزیز و ایجنت محترم و اسیستانت گرامی ما حق‌شناس حقی که به گردنمان دارید هستیم و با شما عهدی می‌بندیم که قدر موقعیتی که شما با نثار جانتان و تحمل آن‌ همه سختی برایمان فراهم کرده‌اید را می‌دانیم و آگاهیم که خواسته شما از ما فقط یک‌ چیز است و آن تلاش برای فراگیری علمی که بهبود می‌بخشد حال و احوال زندگی‌ مان را.

افتخار می‌کنیم که در مقابل شما حق‌شناسانه و خاضعانه سر تعظیم فرود آوریم. روزگارتان سرشار باد از برکتی که سخاوتمندانه به روزگار هر یک از ما ارزانی داشته‌اید.




نوع مطلب : خلاصه گزارش عملکرد کارگاه های عمومی مسافران و همسفران کنگره 60 نمایندگی سلمان فارسی اصفهان روزهای 5شنبه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
عکسهای مربوط به
 نگهبانی مسافر محمد و دبیری مسافر حمید 

خدا قوت به این دو عزیز دوست داشتنی 
و یه خسته نباشید خداقوت به
 آقا پژمان  
که ما هرچه داریم از َزحمات شماست







چ








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()

عکسهای همایش مبارزه با مواد مخدر اصفهان

































گمگ راهنما پژمان اصلحی
مسافر هادی






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
 همایش هفته مبارزه با مواد مخدر در روز سه‌شنبه 5تیر1397 به میزبانی کنگره  60 و با حضور مسئولین استان اصفهان و دیده‌بانان محترم مسافر احمدحکیمی ومسافرکامران شریفیان برگزار شد


















همایش با کلام روح‌بخش قرآن كریم و  سرود ملی کشورمان رأس ساعت 9 شب آغاز گردید






سخنرانی : دیده‌بان محترم آقای احمد حکیمی     

     


سلام دوستان احمد هستم یک مسافر

در ابتدا از آقای مهندس که با کشف این روش مصرف‌کنندگان انواع  مواد مخدر را به درمان قطعی رساندند تشکر می‌کنم. تشکر  می‌کنم  از همه عزیزانی که در برپایی  این همایش نقش‌های مختلفی داشتند  و بدانیم اگر همه ما در این مکان جمع هستیم ، داریم حرکت می‌کنیم به جهت سالم‌سازی یک انسان سپس سالم‌سازی یک خانواده  ، سالم‌سازی یک جامعه ،  سالم‌سازی یک شهر و سالم‌سازی کشور.تشکر و قدردانی می‌کنم از پزشک‌های کلینیک‌های همکار با کنگره که نقش بسیار مهمی در این سالم‌سازی ایفا می‌کنند.اگر بنایی آباد باشد اما ساکنین آن خراب باشد بنا هم کم‌کم رو به ویرانی و  نابودی می‌رود اما ساکنان آباد در بناهای خراب یا ویرانه‌ها را  هم می‌توانند احیاء نمایند از کلام‌الله در اندیشه‌هایتان استفاده نمایید و این کلمات در وجود هر انسانی حک می‌شود ، ساختن دوباره یک انسان در بدترین حالت که ما ناظر بر آن هستیم قبل از اینکه کاملاً حیات جسمی را  رها نماید کم از احیا کل نیست، شما نیک می‌دانید انسانی که با حرکت باشد اما کلیه صفات انسانی را ازدست‌داده باشد و از چند قدمی خود هیچ‌گونه آگاهی نداشته باشد درواقع امر جزء ممات محسوب می‌شود و این عمل شما برای خارج نمودن این انسان‌ها از بندهای اعتیاد بسیار پسندیده است.بله این انسان‌ها از بندهای گوناگون خارج‌شده و تبدیل به انسان‌هایی می‌شوند که هیچ‌گونه علامتی از آن بندها در وجود آن‌ها دیده نمی‌شود و این صورت نمی‌گیرد مگر با متد و روش صحیح درمان که همان متد دی اس تی است.اما امروز می‌بینید که مصرف‌کنندگان گذشته و رها یافتگان در کشور در رشته راگبی به قهرمانی کشور می‌رسند، این‌ها افرادی بودند که  درگذشته مصرف انواع ماده مخدر مخصوصاً شیشه را داشتند  که برایتان گزارش آن را می‌خوانم:اولین دوره مسابقات راگبی ساحلی قهرمانی کشور با شرکت هجده تیم از سراسر کشور در روزهای بیست و بیست یک اردیبهشت‌ماه با میزبانی ساری برگزار شد، این دوره از مسابقات با قهرمانی قاطع  تیم کنگره60 پایان یافت.تیم راگبی کنگره60 که متشکل از مسافران و  هم‌سفران  این مجموعه است از مدت‌ها قبل خود را برای این مسابقات آماده می‌کردند . در شروع این تورنُمنت که در دوره اول به‌صورت گروهی برگزار شد تیم کنگره توانست صعود خود را قطعی کنند و خود را در میان‌هشت تیم مدعی راه‌یافته و به مرحله دوم در کنار تیم‌های مختلف که کسوت بیشتری نسبت به کنگره داشتند قرار بگیرد و در دوره دوم به مسابقه ادامه دهد.تیم‌های حاضر در این دوره که همگی باقدرت پا به این مسابقات گذاشته بودند متشکل از ملی پوشان و بازیکنانی باتجربه و مسابقات بین‌المللی بودند و در میان آن‌ها تیم کنگره60 توانست با گذشتن از سد حریف‌ها به همراه یکی از مدعیان اصلی این جام نماینده استان گیلان پا به دیدار نهایی بگذارد و در دیدار نهایی مسابقه برگزار شد و تیم کنگره60 توانست به قهرمانی برسد.حال شاید باور ورزشی کنگره60 که یا می‌بریم یا می‌آموزیم باختی در کار نیست به تفکر خیلی‌ها یک شعار و یا یک بلُف باشد چون در باور کسی نمی‌گنجد که تیمی متشکل از افرادی که روزی دربند عمیق‌ترین سیاه‌چاله‌ها بودند این‌گونه در عرصه حرفه‌ای پا گذاشته  و به دنبال بردوباخت و نتیجه بازی نباشند. تبریک عرض می‌کنم خدمت همه اعضاء.آقای مهندس نامه‌ای را به آقای ویلیام وایت نوشته‌اند که مضمون این نامه بسیار جالب است که برایتان می‌خوانم:موفقیت تیم کنگره 60 در مسابقات ساحلی قهرمانی کشور برایمان بسیار خوشحال‌کننده و انرژی‌زا بود و پس از انجام این مسابقات پنج نفر از اعضاء تیم راگبی کنگره60 به تیم ملی راگبی ساحلی دعوت شدند البته مجموع دعوت‌شدگان از میان هجده تیم بیست‌وپنج نفر بوده است که پنج نفر از آنان از تیم کنگره60 بوده است.



در تمامی مسابقات که درمجموع هفت مسابقه صورت گرفته است بدون حتی یک باخت به مقام قهرمانی کشور درآمدیم  و شگفت‌انگیز آن بود که تمامی رقیب‌ها را که ورزشکارانی نیرومند در سراسر کشور بودند  با اختلاف زیاد بر آن‌ها پیروز شدیم و فینال مسابقات از شبکه تلویزیونی ورزش کشور مستقیماً پخش شد.وقتی‌که مسافران قهرمان را  در حال بازی نگاه می‌کردم چشمان من پر از اشک می‌شد و خود متعجب و شگفت‌زده بودم که شگفتی آن‌ها از عجایب هفت‌گانه جهان هم  شگفت‌انگیزتر است.مردگان متحرکی که امروز جان گرفتند و در پرتو درمان صحیح و ریکاوری بلندمدت تبدیل به قهرمانان ملی کشورشان شدند و این جزء قدرت ریکاوری بلندمدت و خواست و یاری خداوند امکان‌پذیر نبود.بنده سپاسگزارم از همه عزیزانی که تلاش کردند که امروز و این لحظه را تجربه کنیم ، از مسئولین شورای هماهنگی ،شهرداری کل اصفهان مخصوصاً شهردار محترم منطقه چهارده ، استانداری ، نیروی انتظامی ، پلیس مبارزه با مواد مخدر که همیشه یار و یاور ما بودند تشکر و سپاسگزاری می‌کنم. امیدوارم همه ما قدر این روزهای خوب را بدانیم

                                                                                                                                                                                                 سپاسگزارم که توجه کردید.


سخنرانی یکی از مسئولین شورای شهر استان اصفهان



سلام و عرض ادب دارم خدمت خانواده عزیز و دوست‌داشتنی جمعیت احیا انسانی کنگره60 که الگوهای زندگی و امید جامعه ما محسوب می‌شوند و همین‌طور خدمت مهمان عزیز عرض سلام دارم.ما مردم اصفهان در هفته مبارزه  با مواد مخدر حرکتی را آغاز کردیم و به همت خانواده بزرگ کنگره60 حرکتی است به سمت ایجاد نشاط و امید و حتی توانمندسازی تمامی آحاد جامعه و خانواده‌ها و همین‌طور سپاسگزاریم از همت دوستان  در شورای هماهنگی مواد مخدر و همین‌طور زحماتی که تمامی مدیران مرتبط در استان متقبل می‌شوند.اعتیاد یک درد همگانی است و ما به‌عنوان یک مسئله کوچک به آن نگاه نمی‌کنیم و اعتیاد را ما فراتر  از جنگ‌هایی می‌دانیم که در منطقه پیش می‌آید، اعتیاد یکی از عواملی است که دشمن با آن می‌خواهد به ما ضربه بزند بنابراین ما همگی با این بلای خانمان‌سوز  بر اساس شعار سازمان ملل که همان گوش کردن به فرزندان است عمل می‌کنیم.و به دنبال این هستیم که ارتباط مؤثری بین فرزندان و خانواده برقرار شود. روابطی که آسیب می‌زند به فرایند تربیتی جامعه  و مسائلی که در حوضه اجتماعی به‌عنوان آسیب با آن‌ها مواجه هستیم قطعاً ریشه آن‌ها به خانواده و ارتباط خانواده با فرزند برمی‌گردد.از همکاران در معاونت فرهنگی اجتماعی و ورزشی شهرداری ، دکتر عیدی ، معاونت  اجتماعی و مشارکت‌های سازمان فرهنگی اجتماعی ، آقای رشیدی ، آقای مهدوی فر تشکر می‌کنم.همین‌طور از استاندار ، شهردار ، نیروی انتظامی ، پلیس مبارزه با مواد مخدر و شورای شهر هم تشکر می‌کنم.ما همگی  برای اینکه در متن زندگی‌مان یک نقش مهم داشته باشیم باید به سمت امید حرکت کنیم. کنگره60 یک پیام به جامعه می‌دهد و این پیام این است  که امیدوار باشید و  هرکجا خطا رفتید می‌توانید دوباره به زندگی برگردید و من ورود تک‌تک شمارا به زندگی تبریک عرض می‌کنم.


سخنرانی استاندار اصفهان دکتر محسن مهر علیزاده



سالروز شهادت 72 تن از یاران شهید بهشتی را تسلیت عرض می‌کنم. تشکر کنم از زحمات سمن کنگره60 ، وقتی داشتم با مسئول محترم کنگره در تهران و همین‌طور در اصفهان متوجه شدم فعالیت‌های بسیار ارزشمندی انجام دادند و بخشی از فعالیت‌هایشان همین رها یافتگان عزیز هستند  که انشا الله این رهایی از دام اعتیاد جسمی بتواند موجب رها یافتگی از فکری باشد و باعث رشد زندگی شما در آینده باشد.به شما عزیزان این موفقیتتان را تبریک عرض می‌کنم و فکر کنم اگر کسی این فرایند را طی نکرده باشد نمی‌تواند ارزش و اجر کاری که کرده‌اید را درک کند.کسانی که مثل صحبت می‌کنند و از شما تقدیر و تشکر می‌کنند قطعاً هیچ‌گاه نمی‌توانند اهمیت کاری را که انجام داده‌اید را درک کند.تشکر می‌کنم از اقدامات مؤثر  و ارزشمند شهردار محترم شهر اصفهان ، شورای محترم اسلامی شهر اصفهان که این جشن را پایه‌گذاری کردند و  بر اساس آنچه  من می‌شنوم این شورا و  شهرداری توانسته‌اند برنامه‌هایی را انجام دهند که باعث نشاط و شادابی در میان مردم شودپیکاری ، تفریح سالم نداشتن ، بی‌هویتی ، مسائل تربیتی و... دلایلی برای گرایش به اعتیاد است  اگر بخواهیم بگوییم یکی از این دلیل‌ها نبودن نشاط در جامعه است . اولین و مهم‌ترین وظیفه دولت این است که مردم بتوانند شاد باشند و به هر بهانه بتواند فرصتی برای خندیدن و تخلیه هیجان داشته باشند.اینکه انجیو ها جمع می‌شوند و با نیت‌های خیر افراد آسیب‌دیده را نجات می‌دهند بسیار ارزشمند است ولی ارزشمندتر از آن این است که نگذاریم آسیب ببیند و جلوگیری کنیم از شرایطی که باعث آسیب دیدن آن‌ها بشودمدیریت ارشد استان تمام تلاش خود را بکار می‌گیرد تا زاینده‌رود را که مایه سرزندگی اصفهانی‌ها است و با آن خاطره دارند همراه با همکاری دیگر مسئولان احیا نماید و نشاط به جامعه‌ی اصفهان بازگردانده شود و قبل از آن نیز باید از روش‌های دیگر بتوانیم نشاط را در جامعه ایجاد کنیم.در  ضمن کسانی که متولی اشتغال هستند باید بدانند که این کار یک وظیفه اداری صرفاً نیست بلکه یک کار انسانی، اعتقادی و اخلاقی است و ایجاد حتی یک شغل نیز کار بزرگی است که می‌تواند آسیب‌های زیادی را برطرف نماید.ایشان سخنان خود را با یکی از خاطرات آیت‌الله محمدتقی جعفری به پایان رساندن


تقدیر از خواهر شهید بهشتی توسط مسئولین استان اصفهان



مراسم بستن پیمان  و اهدای شال ایجنت توسط جناب آقای حکیمی




در ضمن در این  همایش مراسم بستن پیمان  و اهدای شال ایجنت نمایندگی شیخ بهایی مسافر مهدی و ایجنت نمایندگی ورزش اصفهان مسافر حسین برگزار شد.


در پایان جناب آقای احمد حکیمی نکاتی را بازگو کردند



از صبر و شکیبایی شما بسیار سپاسگزارم ، نشان دادید که وادی نهم را بسیار کارکردید که توانستید تا این لحظه در جای خود حضورداشته باشید .یکی از رسالت‌هایی که بر دوش همه ما است این است که باورهای غلطی که در جامعه است را به‌تدریج بشکنیم و باور درست را جایگزین آن کنیم، زمانی که با بعضی از خانواده‌ها صحبت می‌کنیم باور ندارند که اعتیاد درمان قطعی دارد. حضور ما در این همایش‌ها، راهپیمایی‌ها  و جاهای مختلف این نوید را به خانواده‌ها می‌دهد که اعتیاد  درمان قطعی دارد و درمانی دارد که هیچ‌گونه علائمی  از آن بیماری گذشته در فرد دیده نمی‌شود و به همین جهت این سالم‌سازی فرد ، خانواده،جامعه ، شهر و کشور بیرون از مرزها اتفاق خواهد افتاد. پس راهپیمایی روز جمعه را خیلی جدی بگیرید و ساعت 6 صبح در ورزشگاه تختی حضورداشته باشید و حضور ما بسیار واجب است.بازهم  از شکیبایی شما سپاسگزارم و تشکر می‌کنم از ایجنت ها،اسیستانت ها ، مرزبانان ، راهنمایان  و همه خدمتگزاران در کنگره 60 که همه ما این فعالیت را انجام می‌دهیم که یک نفر به درمان قطعی برسد و همه ما به آن موضوع نگاه می‌کنیم.



     نویسنده مسافر هادی      
     تاریخ نگارش :یکشنبه 1397/5/8
     ساعت 00:00



نوع مطلب : اخبار 60 درجه کنگره 60، اخبار 60 درجه نمایندگی سلمان فارسی اصفهان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
                                                   انتخابات مرزبانی
                                             کاندیداهای انتخابات مرزبانی دوره دوازدهم نمایندگی سلمان فارسی
اگر می خواهید کنگره وضعیت مساعد و مناسبی داشته باشد،باید خود افراد در انتخابات دقت کافی داشته باشند؛پس بر تمام ما واجب است که برای رأی دادن تمرین کنیم ،عمل سالم انجام دهیم و عقل خود رابه کار بیندازیم تا افرادی را انتخاب کنیم که مسئولیت خودشان را پذیرفته و به درستی از عهده ی انجام مسئولیت های خود بر آیند.              مهندس حسین دژاکام



مهرداد انگوری
مسافر مهرداد
مسافر احمد
ویرایش: مسافر هادی
مرتبط با: پیامهای مرزبانی شعبه سلمان فارسی
           اخبار لژیون 14(کمک راهنما استاد پژمان اصلحی) 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
دوشنبه 28 خرداد 1397


دل نوشته از جناب آقای پژمان اصلحی در سال روز تولد 3سالگی خود

جاده را همیشه دوست داشته‌ام، به‌ویژه وقتی مقصدم امن‌ترین جای دنیاست؛ امروز بیش از 5 سال است که حداقل هفته‌ای دو بار مسیر این جاده را طی می‌کنم، سال اول نفس‌زنان و عرق‌ریزان، سال دوم سالم و شادمان و دو سال اخیر باور کنید پرواز می‌کنم.

مبدأم عشق است و مقصد عشق.

دلم می‌خواهد این احوال را برای پاره‌های تنم در لژیون تشریح کنم، ای‌کاش می‌توانستم عصاره‌ی جانم را قطره‌قطره به کامشان بچکانم تا بدانند از چه روی این‌گونه بی‌تابم برای رهایی‌شان. چگونه وصف کنم این احوال را؟ چگونه شرح دهم این حال خوش را، وقتی خودم هنوز باور نمی‌کنم از درون آن موجود غمگین و عصبانی؛ سرخورده و ترسیده، مأیوس و منزوی؛ آدمی سر برآورد که منم، منی که به عشق تو هفته‌ای دو بار پرواز می‌کنم، آری پرواز می‌کنم!



تو را می‌گویم؛ آری تویی که یک‌شنبه و سه‌شنبه‌هایم را زیبا کرده‌ای؛ تو که به من جسارت داده‌ای تا مقلد اوباشم؛ او که دستانم را گرفت، او که از خاک بلندم کرد، راه رفتن را به من آموخت و پریدن رانشانم داد؛

مهدی است و هدایت می‌کند و زارع است و عشق می‌کارد؛ کاش می‌توانستم برایت شرح دهم که چقدر حالم خوب است و این حال خوب را به یاری او از میان چنگال خون‌آلود کدام اهریمن باز پس گرفتم؛ باورش سخت است اما آن پژمان پژمرده در جدال با اهریمن پیروز شد.

پس تو هم به‌درستی کاری که می‌کنی، راهی که می‌روی شک نکن؛ دستانت را به من بده، برخیز و با من بیا. می‌دانم؛ خوب می‌دانم که چقدر سخت است؛

معنی ثانیه‌های کش‌دار را می‌دانم و نبض صدادار شقیقه را می‌فهمم، بی‌قراری را می‌شناسم و درد استخوان را چشیده‌ام. امانگاهم کن! نمردم زنده شدم. سه روز و سی روز کجا، تمام‌روزهای خدا کجا! پوست انداختیم همگی، اما رویین‌تن شدیم.

بیش از پنج سال از آن روزی که خسته و مأیوس از آن در قهوه‌ای‌رنگ عبور کرده پای در وادی سفر گذاشتم، می‌گذرد.

از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان؛ آن روزها تمام هدفم وقت‌کشی بود! وقتی شنیدم پروسه‌ی درمان یازده ماه طول می‌کشد برای لحظاتی جان گرفتم.

هم‌سفرم که آن روزها حالش خراب‌تر از من بود، ساده و غمگین همه‌چیز را باور کرده بود؛ بعد از مدت‌ها می‌دیدم که به شوق و شعف حرف می‌زند؛ امیدی که در صدایش موج می‌زد، حالم را بدتر می‌کرد.

از خودم بیزار بودم، وقتی نشئه بود مصمم می‌شود و وقت خمار فراموش‌کار!

امروز جشن سومین سال رهایی من است.


نمی‌گویم انگار دیروز بود، برعکس، انگار هزار سال گذشته از آن روزها؛ روزهای دویدن‌های بی‌ثمر و خستگی‌های بی‌حد و شب‌های کلافگی و التهاب، گفتنش آسان نیست، نوای ده‌ساله‌ام را 3 سال است که می‌بینم، خانمی شده که از کودکی‌اش جز تصاویری درهم و مبهم چیز زیادی به خاطر ندارم؛ مرداب نبود، گردابی بود خانه‌ای که برایشان ساخته بودم؛

نه‌تنها من، بلکه همه را در خود فرومی‌برد، هر کس که به من نزدیک بود!

روزهای خاکستری بی خورشید نمی‌گذاشت ببینم که در چند قدمی من کودکی رشد می‌کند و زنی می‌گرید.

سردی آیس، روح خانه‌ام را منجمد کرده بود.

در آن یخبندان، صدای خنده‌ی دخترکم همان‌قدر آزاردهنده بود که صدای گریه‌اش. سکوت می‌خواستم و تنهایی.

عاشقانه دوستشان داشتم اما تحمل خودم را هم نداشتم؛ از همه گریزان بودم، دلم می‌خواست همه دور شوند و مرا به حال خود رها کنند. همه‌ی ترسم از خماری بود و همه‌ی امیدم از آن بسته‌های سفید.

معیارهایم با معیارهای دنیای کنون سنخیت نداشت؛ در آن روزهای کبود، خیلی چیزها بربادرفته بود؛ خنده خاطره بود و گریه همراه، خشم دم دست و مهربانی بعید!

چیزهایی که ناراحتم می‌کرد عجیب بود! دعوت به مهمانی مصیبتی بود که آغازش خشم من بود و پایانش اشک هم‌سفرم!

مسافرت کابوسی بود، ملغمه‌ای از این دو!

انگار خاصیت اعتیاد این است که همه‌چیز را دگرگون کند به‌گونه‌ای که با هر جمعی ناسازگاری، جز جمع مصرف‌کنندگان.

تنها معیار برای هم‌نشینی، همان است و بس!

و در این رهگذر، با چه کسانی که دم خور نشدم! با آدم‌هایی که تنها وجه مشترکمان اعتیاد بوده است و بس!

می‌دانستم که باید کاری کنم اما توان اندیشیدن نداشتم، بزرگ‌ترین آرزویم این بود که یک صبح وقتی بیدار می‌شوم معتاد نباشم.

منتظر معجزه‌ای بودم، معجزه‌ای از آسمان.

امروز می‌دانم که معجزه، عبور از همان در قهوه‌ای‌رنگ بود، نشستن بر صندلی، میان آنان که هم درد بودند و شنیدن حرف‌های او که دردآشنا بود؛ همه از رنج‌هایشان می‌گفتند و او از حال خوش رهایی و مسیری که باید پیمود.

ابتدا تصورم این بود که شرایط من با آنان که رهاشده بودند متفاوت است؛ با خود می‌گفتم نفسشان از جای گرم می‌آید، من بااین‌همه مشکل کوچک و بزرگ چگونه می‌توانم سفر کنم؟

زمان گذشت، گریز می‌زدم اما گریزی نیست، به چشم خود می‌دیدم که شدنی است، اما بهانه و وسوسه، گریز و شرمساری...

همه باهم مرا یک گام به جلو، دو گام به عقب برمی‌گرداند.

در یک‌لحظه مصمم شدم، با خود گفتم انتخاب کن؛ یابمان و سه روز کمی خماری بکش و باقی عمر کیفور یا برو و ساعتی نشئه باش و تمام عمر حقیر... یا سوی نور رهسپار و یا با عمق تاریکی درآمیز.

مسیر خیلی راحت‌تر از آن بود که تصور می‌کردم، منتظر آن خماری‌ای بودم که قبلاً تجربه کرده بودم، با تعجب دیدم که از آن خبری نیست.

از لحظه‌ای که واقعاً مسافر شدم دلم می‌خواست تلخی شوکران را مزه مزه کنم و تا ته بچشم، دوست داشتم عشق‌بازی کنم با آن درد تا لذت زایش را با تمام وجود احساس کنم.کلیدهایی در اختیارم گذاشته‌شده بود که مفتاح هر دری بود. وقتی وسوسه گریز امانم را می‌برید به سراغ سیدی‌هایم می‌رفتم؛ مهم نبود که کدام را انتخاب کنم، کافی بود که صدایش را بشنوم، پیرمراد است و صدایش جادو می‌کند! انگار تنها مخاطبش منم!

اندر رنج‌هایم را می‌شناسد که گویی در تمام‌مسیر همراهم بوده.

هر جمله‌اش رهگشاست؛ مهندس است، مهندس و پنداری هندسه آدمی را با تمام قواعدش می‌داند، کلمه به کلمه می‌گوید و گام‌به‌گام راه می‌بردت.

تیغ جراحی را به دست خودت داده و می‌گوید: ببر! ببر این غده چرکین را.

مرهم را به دستت داده و کافی است از آن بهره ببری؛ همه ابزار آرامش را بی‌مزد و منت برایت فراهم کرده و حال این تویی که تصمیم می‌گیری و انتخاب می‌کنی که از این سفره‌ی گسترده چه چیز و چه مقدار برداری؟

من آن هنگام نیروی سفر کردن را یافتم که به‌قدر توان از خوان منورش برداشتم.

اندکی دیر اما دریافتم که برای سبک‌بال سفر کردن، باید دست در دست راهنما و پا به‌پای مسیری که تعیین‌شده حرکت کنم؛ وادی به وادی آموزش بگیریم و از آن مهم‌تر، آموزه‌ها را به‌کارگیرم.

همه افسوسم به خاطر روزهایی است که به‌قدر کفایت از این سفره برداشت نکردم.

به ترس خودساخته‌ام غلبه نکردم تا اهریمنی که استحاله‌ام کرده بود را مغلوب کنم.

اینجا همه‌چیز مهیاست برای بهتر شدن و بهبود بخشیدن زندگی؛ کافی است که خودت را باور کنی دستت را دراز کنی و بسم‌الله را بگویی تا معجزه درونت را با چشمان خود نظاره کنی.

اینک من یک مسافرم...

با دو بال موسیقایی نوا و ترانه...

و آواز مرغ مینا که جان می‌دهد به من و بال‌هایم...

شانه‌هایم برای دستان پدر و مادر جا دارد که با اتکا به آن، آسوده‌تر راه بروند.

برادرم اینک برادری دارد و آن چهار عزیز، خواهرانم و همسرانشان.

چشم‌ها و دستانشان هم مهر را دارد اما بی‌اضطراب؛ راهنمایم همان عشق را به من می‌دهد بااقتدار.

و بالاتر از تصور، امروز سیگار نمی‌کشم!

به همت دوست و راهنمای خوبم، آقای علی رحیمی که با سعه‌صدر راهنمایم کرد.

تشکر ویژه دارم از مهربانو، نجمه ذوق که به‌حق ستاره‌ای بودند برای روشن کردن آن ایام...

و قدردان محبت همه آن‌ها هستم و حق‌شناس الطاف عزیزانی چون ایجنت محترم شعبه، تمامی راهنمایان گرامی، سرورانم در گروه مرزبانی، نشریات، رفیقان جانم در بخش اوتی و تک‌تک نازنینان کنگره 60، سفر اولی‌های مؤمن به راه و سفر دومی‌های خدمت‌گزار.

جانم هدیه‌ای ناقابل برای نثار کردنش به آن بزرگ‌مرد و آقای کنگره، خانم آنی، آقای امین، خانم شانی، خانم کماندار، آقای حکیمی و همه اعضای این جمعیت پرشکوه.

شکرگزار آجر به آجر این بنا هستم و امیدوار به شدن آنچه خواستنی است. والسلام.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

كد موس